قدم بزن

بیا با من قدم بزن تو کوچه درد دلام.....بشکنه تنهایی من با یه تبسم یه سلام

بُزک بمیر
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  

بزک بمیر بهار گذشت

زودی ازاین دیار گذشت

خورشید ِ آسمونا مرد

مهتاب ِ شب رو گرگه برد

زردی ِ صحرا رو ببین

پائیز ِ غمدار و ببین

دروغه قصه ی بهار

حس ِ قشنگ ِ سبزه زار

بزک برو، اینجا غمه

همش عذاب و ماتمه

بزک برو...

 


کلمات کلیدی: شعر
پنج شنبه های من
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

یک

به ترمینال که میرسم، چند تا چهره ی آشنا منتظرمه. نزدیکتر که میشم، برام دست تکون میدن. پنج شنبه است و ترمینال پره از پسرای دانشجو یا دانشجوهای پسر، که هرچی سعی میکنم نمی تونم پسر بودنشون رو نادیده بگیرم البته همکلاسی های خودم تو پرانتز.

دو

اتوبوس اول که می رسه، یه توده ی عظیم آدم به سمتش یورش میارن، باید بگم که اصلا صحنه ی دلپذیری نیست! ماشین پر میشه و حرکت میکنه. در همین حین که همه سرشون گرم حرکات فنی یورش برندگان و تریپ اخلاقی راننده ی اتوبوسه؛ الهه با یه قیافه ی نسبتا ً مهربون و آویزون جلو جلو میره سمتِ اتوبوسی که هیشکی حواسش بهش نیست، به راننده شرایط وخیممون رو توضیح میده و آقای راننده ی سبیلوی مهربون در رو باز میکنه و مثل همیشه ما اتوبوسشو افتتاح می کنیم. بماند که خیلی وقته برامون مهم نیست وقتی پرده رو کنار میزنیم، چند تا آدم نگران، مثل کانگرو بالا و پایین میپرن و التماس دعا دارن که براشون جا بگیریم، اما ما دیگه اون اکیپ قبلی نیستیم!

تا وقتی به دانشگاه برسم به خاطر اینکه تونستم سوار اتوبوس بشم کلی حرکات موزون و ناموزون میبینم.

سه

غروبه، دارم برمی گردم. بازم هیشکی غیر از من خسته نیست.هدفونمو تو گوشم میذارم و تا تهران آهنگ گوش میدم و تعجب نمیکنم از اینکه بقیه در راه برگشت همچنان می رقصند...


Calf love
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳  

روبه رویش می نشینی، سیگاری روشن می کنی و بی آنکه حرف بزنی، نگاهش می کنی. او هم نگاهت می کند و بی اختیار حرفی برای گفتن ندارد. بخار قهوه  که به صورتت می خورد سرمای بیرون را کاملا از یاد می بری.

در موهایت دست می کنی و باز هم نگاه می کنی، بی آنکه حرفی بزنی. تمام کافی شاپ پر از قلب های صورتی است. میداند به سازی فکر می کنی که قبل تر جای ِ گلدان ِ پشت ِ سرش بود.

ساعتی میگذرد و با اینکه کافی شاپ پر بود از قلب های صورتی، حرف عاشقانه ای رد و بدل نمی شود.


من دیگه اون آدم قبلی نیستم!
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/۱۳  

شاید خیلی موضوع جالب انگیزناکی برای هر کی نباشه، که بدونه واسه این کم می نویسم که مشرف شدم یه جای دووووور...دانشگاه!!!

بخوام از دانشگاه بگم وقت و جا کم میارم. بماند حالا سر فرصت میگم.

چند وقت پیش به سرم زد که تو اینترنت (یعنی همینجا) راه بندون راه بندازم که دیگه کسی این دور و ورا قدم نزنه! خواستم این وبلاگو حذفش کنم ولی دلم نیومد.آخه کدوم وبلاگ نویس بی ذوقی از کامنتای دوستاش دل می کنه؟!

به گفته ی یک منبع موثق:« این روزا بقال سر کوچه هم وبلاگ داره، چندان هم کار شاقی نکردی که وبلاگ می نویسی، پاشو جمع کن خودتو!! »

ولی اون منبع ِ ایضا ًموثق مهلت نداد که من بگم « کافیه بری آرشیو وبلاگو ببینی که یه ماه در میون مطلب دارم!»

تحولات سه ماهه ی اخیر باعث شد که پام به انجمن ترانه باز شه و تراوشات ذهنیم طی تغییرات شیمیایی به ترانه تبدیل بشه.

بعدا ًچند تاشم میدم بخونید.

تماس فرت!!

---------------------------------------------

در گوشی : معلوم بود با عجله نوشتم؟؟!!


هفته ی خاکستری
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٧  

شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی،
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛


ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم،
همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛


صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!


غروب سه‌شنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بوده‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو!
اما موش خورده شناسنامه‌ی من!


عصر چهارشنبه‌ی من!
عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جون‌سختی ما!


روز پنج‌شنبه اومد
مث سقاکه پیر،
رو نوک‌اش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر!


جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت،
هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود

فرهاد مهراد


خیال روشن
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥  

دوباره می‌رسد خیال لحظهٔ رسیدنت

چه دیر میرود زمان

و ساعت دلم چقدر کوک شد

شنید چون صدای گام روشنت.

بخند لحظه ای برای خاطرم

در انتظار دیدن نشان خنده‌های تو

بهار سبز من گذشت

خوشا به حال من که میرسم به تو

دلم چقدر تنگ بود،

برای با تو گفتن و شنیدنت.

تو میرسی‌و با تو من

درخت سبز می‌‌شوم

بمان همیشه پیش من

بمان که چشم‌های من،

به راه مانده سالها

در انتظار دیدنت.

ستاره ‌یی و روشنی

و من میان باغ آسمان

قدم زدم، برای چیدنت.


کلمات کلیدی: شعر ،کلمات کلیدی: امید
دیوانه
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٦/٢  

با هیچ کس کاری ندارم.می‌گویند دیوانه ام،یک دیوانهٔ تمام عیار. اینطوری نگاهم نکن. من آدم نیستم. ببین، شاخه‌هایم را ببین. من یک درختم. مرا ببین که بهار شاخه‌هایم برگی ندارد.

نهصد و نود ستاره…امشب این گنجشک لانه‌اش  را روی دستان من سخته.

نهصد و نود ستاره… این راهروی دراز اذیتم می‌کند و این مهتابی‌ها که ادای ماه را در میاورند.

دیشب این راهرو را مه گرفته بود، نمیتوانستم ستاره‌ها را بشمرم. نهصد و نود ستاره…

من درختم. گنجشک امروز روی شاخه تخم گذاشته است. چه خوب میشد اگر  یک سحابی از تخم بیرون میامد…

اینجا را ببین چه شب خوبی‌. آسمان صاف است. لطفا لامپ‌ها را خاموش کن. نهصدو نود و نه ستاره…

باید امروز وقتش باشد، تخم یک ترک برداشته.

***

اه، گربهٔ لعنتی تخم را با خودش برده. دیگر نه گنجشکی در کار است و نه یک سحابی

هزار ستاره…

من یک سگم. گربه ای  در کار نیست.


 
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٦  

بی جهت مورچه ای رو زیر انگشتم له میکنم. ساعت از دو  نیمه شب گذشته. کتابی رو که تا نیمه خوندم با بی حوصلگی گوشه ای میندازم.

دستامو میکنم تو موهام. هوا بدجوری گرمه.همش منتظر بودم یکی رد شه ازش بخوام درجه کولر رو زیاد کنه. همه خوابن...

نیم ساعتی دنبال یه موضوع میگردم تا بهش کلی فک کنم، بلکه خوابم ببره. اما شدنی نیست...

واسه خوردن یه لیوان آب خنک میرم تو آشپزخونه، خیلی تاریکه. پام میخوره به یه استکان و قلش میده و کلی سرو صدا راه میندازه.

مهمونا دیر رفتن و یه عالم ظرف نشسته تو آشپزخونه مونده.

کولر رو زیاد میکنم و دلم به حال گوسفندایی می سوزه که تا صبح باید بخاطر من از روی حصار بپرن.

 


4 ماه..!
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٤/٢٦  

تا امروز چهار ماهی بود که ننوشته بودم.. هیچی.. حتی یه خط..

از آشفته بازار کلمات ذهنم نمی تونستم یه جمله سرهم کنم.. خیلی خسته بودم..

چهار ماهی هست که بدقول تر از قبل شدم.. همه ازم دلخورن؛ منم از خیلی ها..

احوال هیچکسو نمی پرسیدم، کمتر کسی هم سراغمو گرفت..

رابطم با یکی از دوستای به اصطلاح صمیمی به طرز مسخره ای به هم خورد.  بلوای آخری حسابی حالمو گرفت... همین بهونه ها بود که باعث شد بکل  استوپ بزنم.

کاملا بیخیال ماجرای زندگی شدم.. اما زندگی بیخیال من نشد..

تنها شنیدن یک راز بود که منو بخودم آورد (دیدن دوباره و چندباره مستند راز (the Secret) تلنگر خوبی بود.)

اما نیاز دارم یکی هلم بده تا استارت اولو بزنم..


من باب عطسه کنان
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩  

سال تحویل شد و باز من از مراسم عطسه کنون، عیدی نصیبم نشد. طبق رسم همیشگی خانه ی ما، اولین نفری که بعد از تحویل سال عطسه کند عیدی بیشتری می گیرد و به همین خاطر هر کس به طریقی درگیر است که یک جورایی بالاخره عطسه کند.

شاید بنده خیلی بدشانسم که در این بیست سال و اندی زندگی شرافتمندانه یک بار هم نشده که این عیدی را ببرم. حتی اگر سرما هم خورده باشم روز اول عید را فقط شفا میگیرم....

در سال های اخیر خواهرم زیادی مشکوک می اندازد.حدس می زنم روز قبل عید به طرز شگفت آوری  در قوطی فلفل تنفس می کند، خدا عالم است. بالاخره یک روز مچش را میگیرم و تحویل بابام میدهم تا عبرتی باشد برای سایرین.

کاش در سال دگر من بکنم یک عطسه

این همه باخته ام در همه ی عمر، بسه

بعد از این میزنم هر سال رکب بر دگران

تا ببینند که برد هم به مزاجم مَلَسه


کلمات کلیدی: شعر
 
 
 
 
JavaScript Codes