قدم بزن

 
وقتی به خریت می اندیشم
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٠
 

گاهی چقدر از خر شدن می ترسم. خیال برم می دارد که تمام مدت خر شده بودم و همه چیز دروغ بوده. خودم که نه، این خیال را دیگران یا دیگری به سرم می اندازد. مثل پتک توی سر آدم کوبیده می شود که: "تو هم ساده ای ها..."

یکهو تمام حرف های خوشمزه و علامت سوال ها دور سرم می چرخد و گیج نگاهشان می کنم و میان زمین و هوا خودم را می بینم با قیافه ی آدم و گوش های خری، که مات به کلمات خوشمزه نگاه می کنم در حالی که کلمات غش غش به حماقتم می خندند.

در کمال حیرت متوجه خودم می شوم که مدام دارم علامت سوال ها را می چرخانم و می پیچانم و تبدیل به گل های چهار پر می کنم و گردنبندی با آن درست می کنم و بر گردنم می اندازم تا غم ِ خریت بیشتر عذابم ندهد. تا باز صورت مسئله را پاک کرده باشم. تا باور نکنم خریتم را. سخت است، خیلی سخت است.


 
 
تلخی ِ تصویر
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

خون بالا می آورم روی تصویرم که در چشمان توست. قرمز می شود تصویر و تو با آرامش قهوه ات را می نوشی که تلخ است مثل بودنت. مثل بودنمان با هم.


 
 
خسوف
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٤/۳۱
 

 

ماه که از زیر ِ سایه زمین سرک می کشد،

                                          دلم هُری می ریزد.

یاد تو می افتم،

آنگاه که دزدکی نگاهم می کنی،

           از پشت پنجره

...

نیم چهره ی سوخته ی ماه

بی تاب ِ روشنایی ست.

دل ِ من اما،

تاب می خورد با هر نگاه تو

مثل لباس های روی بند رخت،

                           با اشاره ی باد...


 
 
من و خودم
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٩
 

جلوی آینه می ایستم و می گویم: نه. چشمهایم را می بندم، صدایم را صاف می کنم و ناگهان چشمهایم را باز می کنم و اینبار با شدت بیشتر می گویم: نه. بعد قیافه ی تو را تصور می کنم که بهت زده نگاهم می کنی و می ترسی. نه، نه، نمی توانم. می ترسی از اینکه نباشم. من اما نیستم واقعا.

من نیستم و تو مدام خیال بافی می کنی. بگذار بروم و تو خیال کن که هستم. خیال کن هستم و مثل هر روز نه سلامی کن، نه حالی بپرس.

نه، نمی توانم ترست را ببینم. می ترسی و بعد آرام می شوی. و خونسرد سرت را پایین می اندازی و فکر می کنی. ناگهان سرت را بالا می آوری و چشمانم گره می خورد به چشمهای تو. نه، چشم هایت را دیگر نمی توانم ببینم. قهوه ای چشمانت زیر نور آفتاب ناباورانه به من ذل می زند و من هم دندانهایم قفل می شود و زبانم نمی چرخد در دهانم که بگویم: من که نیستم، من واقعی نیستم. تو فقط خیال می کنی، من هم. تو خیال منی و من هم خیال تو.

تصویرم در آینه مات مانده و نگاهم می کند. آرام نگاهش می کنم. دستم را به سمتش دراز می کنم، سرش را پایین می اندازد. دستم را عقب می کشم. تصویرم در آینه که حالا سفیدی چشمش کاملا قرمز شده و رنگ پوستش روشن تر، سرش را بالا می آورد و فریاد می زند: نه...

مهتاب


 
 
ایــــــــــستاده ام که گم شوم
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

می رود قطار با شتاب

این منم که ایستاده ام

این تویی که می روی و من

دل به هیچ و پوچ داده ام

غم که خانه کرده در دلم

بخت با دلم که یار نیست

روزگار هم مرا ندید

از تو هم که انتظار نیست...

ایستاده ام که گم شوم

می روی که گم شوی تو ام

برگ ِ زرد ِ زرد می شوم

خسته، خسته، می روی تو ام


 
 
طرح زخم
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
 

در جنگل نمور دلت راه می کشم

راهی شبیه عمر -چه کوتاه- می کشم

اینجا منم که غرق نگاه تو می شوم

چشم تو را شبیه به یک چاه می کشم

آتش شدیم با هم و تنها شدن خطاست

گاهی زبانه می کشی و گاه می کشم

زخمی عمیق بر دل من نقش می زنی

هر بار بعد تیشه ی تو آه می کشم

درگیر پیچ و تاب تنت می شوم و بعد

در مخمل سیاه شبت ماه می کشم

 

 


 
 
مواد لازم: یک عدد فارسی 1
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
 

کشته مرده ی این دیالوگم که میگه:

"مهم نیست کی هستی و کجایی...مهم اینه که من دوستت دارم!!!!"

قهقههخنده

آخه چرا؟ ممکنه طرف آدم نباشه .... یعنی تو آدمی رو که ندیدی دوست داری؟ اصلا گیریم که آدم باشه....خوب کوشش؟کجاست؟

توهّم هم یه حدی داره

 

 


 
 
Let Me Be My Self
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱
 

یلداست. نمی دونم موندنم تا کی طول می کشه...مثل دیوونه ها نشستم پای کامپیوتر و گریه می کنم.


 
 
 
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٥
 

یه حس نفرت تو وجودم فوران می کنه. قل قل می کنه و می رسه به دهنم اما نمی تونم تفش کنم. دوباره قورتش میدم. قورت دانش خیلی سخته، انقدر سخته که قرمز میشم و سردرد می گیرم.

بعد که قورتش میدم مث دونه های خاکشیر سر می خوره و از گلوم میره پایین. میره پایین و هی وول می خوره. انقدر وول می خوره که تو دلم آشوب بشه...باز شروع می کنه به قل قل و میاد بالا....سرم داره منفجر میشه.


 
 
کپی برابر اصل
نویسنده : مهتاب جودکی - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۳
 

با خط تو می نویسم

با چشم تو می بینم انگار...

اینجایی که وادارم می کنی،

یا این خود منم که بی وقفه تکرارت میکنم؟


 
 
← صفحه بعد